شنتيا كوچولو عشق مامان نفس بابا

ثبت لحظه هاي رشد گل كوچولوي من

آرایشگاه مامان

چند روز قبل احساس کردم که موهات دیگه حسابی بلند شده برای همین خودم دست بکار شدم و موها خوشکل و نازت و کوتاه کردم    ببین چه مرتب شد     قربون خندت بشم  ...
29 اسفند 1391

شنتیا و اسباب بازی هاش

سمت راستت جناب قورباغه سمتت چپت هم آقای زرافه  این جلو هم توپ و معکب ها رنگی و جغجغه و عروسک هات این طرف هم که سبد اسباب بازی هات که بعد از بازی به کمک مامان اسباب بازی هات رو میریزی توش این که همون آقا زرافه ای که برای اولین باز تو رو ترسوند البته الان حسابی با هم دوستید  البته ایشون هم یه مارک دارن که به خاطر همون مارکه باهاش دوست شدی ...
29 اسفند 1391

عکس های 7-8 ماهگی

         فدای خنده های شیرین و خوشکل تو بشم                                خوب گل پسر من این چه مدل غذا خوردنه     رفتم دم کمدت یهو دیدم ایم لباسه الانه که برات کوچیک بشه منم سریع تنت کردم رفتیم بیرون البته فقط همین یه بار چون برات کوچیکه  دم عیدی یهو برف اومد و هوا خیلی سرد شد خونه هم حسابی سرد بود منم مجبور شدم اینجوری لباس تنت کنم  منتظری مامان حاضر بشه بریم دَدَ ...
29 اسفند 1391

اسباب بازی های مارکدار

هنوز هیچی نشده باید برات چیزای مارکدار بخرم چون تو علاقه ی شدیدی به مارک داری  خوب مادر جان اسباب میزارم جلوت کلی رنگ و شکل و صداهای خوشکل تو چرا می چسبی به مارکش ؟؟؟ این همون عروسکی که میگم  اینجا چسبیدی به یه تیکه مقوا که روش نوشته اینجا رو فشار بده   تا اینجا به مارکش ربط نداشت  ولی از اینجا به بعد دیگه مارکه  خوب من از این خیلی تعجب کردم که از کجا فهمیدی مارکش پشتشه چون عروسک رو دمر کردی و مستقیم رفتی سراغ مارکش ...
29 اسفند 1391

دست زدن

قبلا گفته بودم که داری تند تند کارای جدید و بامزه یاد می گیری  دو شب قبل که مامان فرزانه و بابا مسعود خاله ها خونمون بودن تو نشسته بودی روی زمین و داشتی با خاله ها بازی می کردی که یهو از تلوزیون صدای آهنگ پخش شد و تو شروع کردی به دست زدن . خیلی خیلی برام جالب بود که یهویی این کار رو یاد گرفتی چون تا چند روز قبل وقتی که من دستات رو می گرفتم که بخوام بهت دست زدن یاد بدم تو محکم دستات رو مشت می کردی  بعدش هم بابا مسعود تو رو به حالت ایستاده گذاشتن روی مبل تو هم تنهایی واستادی و خودت رو محکم گرفتی بعد هم یکه  برات دست زدیم و آواز خوندیم برامون رقصیدی و نانای کردی و دست زدی   ...
1 اسفند 1391

عکس های 6-7 ماهگی

بقیه عکس ها توی ادامه مطلب   شنتیا خان خواب خوشمل عادت داری همیشه وقتی دارم ازت فیلم و عکس می گیرم سریع می پری بند دوربین رو می گیری درسته که زمستونه ولی انقدر هوا گرمه که می تونی با این تیپ تابستونی ناناز بری بیرون این آقا ماهانه دوست آقا شنتیا، پسر خاله فرشته دوست مامان خیلی احساس بزرگی می کنی ها ماهان کوچولو الهی فدات شم که انقدر ذوق کردی اینم شنتیا و یاسمن کوچولو  ای واااای چرا اینجوری به دختر مردم نیگاه می کنی؟؟؟ این لباس یه لباس پر از خاطره هست آخه مادر جون یعنی مادربزرگ بابات بافته .خدا رحمتشون کنه این لباس رو هم عمو یاسر هم عمو صابر هم بابا جونت پوشیدن...
1 اسفند 1391
1