شنتيا كوچولو عشق مامان نفس بابا

ثبت لحظه هاي رشد گل كوچولوي من

جشن تولد شنتیا

همیشه وقتی می رفتم تولد یه بچه یک ساله با خودم می گفتم من برای بچم تولد یکسالگی نمی گیرم ، آخه طفلکیا خیلی اذیت میشن تا همین دو سه روز قبل از تولد هم همین رو می گفتم ولی وقتی روز تولدت نزدیک شد نظرم عوض شد. خیلی دلم خواست برات تولد بگیرم .  روز سه شنبه 25 تیر یعنی دو روز قبل از تولدت با هم دیگه رفتیم آتلیه و با یه کیک بزرگ و خوشکل ازت یه عالمه عکس های خوشکل گرفتیم . اینم کیکت عکس های آتلیه رو بعدا برات میذارم چون هنوز آماده نشده بعد از آتلیه هم رفتیم خونه خاله افخم و اونجا کیک رو با هم دیگه خوردیم البته خواستیم برات یه تولد کوچولو هم بگیریم ولی نمی دونم چرا تو از کیکت ترسیدی شروع کردی به گریه کردن. حتی نتونستم ازت یه عکس ب...
6 مرداد 1392

ایستادن شنتیا

پسر خوشکلم دیگه داری حسابی بزرگ میشی  هفته قبل کنار من و بابا نشسته بودی سر سفره . دستت رو گرفتی به زانوی ما و پاشدی واستادی و دستت رو آروم ول کردی و بدون کمک ایستادی. خیلی ذوق کردم ، خودت هم می دونستی که داری یه کار جدید انجام میدی آخه خودت هم ذوق کردی بودی و با شیطنت می خندیدی. ایستادنت 2-3 ثانیه بیشتر طول نکشید. ولی دو سه روزیه که دیگه حسابی ایستادن رو یاد گرفتی . میری آروم یه جایی رو می گیری و بلند میشی و بعد پاتو یه کم می بری عقب تر و از خودت رو از سکویی که گرفتی دور میشی و دستت رو آروم ول می کنی.  دیشب داشتی با اسباب بازی هات بازی می کردی که یک دفعه دستت رو گذاشتی روی زمین و پاشدی واستادی. من و بابات هم یه عالمه برات دست ...
6 مرداد 1392
1