سيد شنتياسيد شنتيا، تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 1 روز سن دارد

شنتيا كوچولو عشق مامان نفس بابا

13 تا 14 ماهگی

سلام ناز نازی مامان باز هم تاخیر دارم و این فقط و فقط تقصیر خودته برای اینکه به من هیچ وقت فرصت نمیدی که بشینم پای کامپیوتر و هر موقع میشینم یا گریه و زاری می کنی یا نق می زنی و ازم آویزون میشی و در نهایت هم سیم برق رو می کشی.   بیا ادامه مطلب   الان یه چند تایی عکس برات می ذارم و خاطرات این ماه رو مرور می کنیم    یه روز صبح تو مشعول تماشای تلویزیون بودی من هم مشغول کار توی آشپزخونه. وقتی اومدم بهت سر بزنم ندیدمت و هر جا رو گشتم پیدات نکردم . حسابی ترسیده بودم تا یه دفعه دیدم رفتی ... . . . پشت پرده و داری از پنجره حیاط رو نگاه می کنی  دالی یه روز هم با بابا مسعود و مامان فرزا...
30 شهريور 1392

خبر خبر خبر شنتیا راه میره

یک ماه میشه که چند قدم راه رفتن رو یاد گرفتی و هر از گاهی دو سه قدمی بدون کمک راه میری ولی از سه روز قبل حسابی راه افتادی و دور خونه رو برای خودت راه میری و کمتر پیش میاد که روی چهار دست و پات راه بری  دستات رو میگیری جلو و مثل آدم آهنی راه میری . بعضی وقت ها هم سعی میکنی که بدوی و بعد از دو سه قدم می خوری زمین . خودت هم می دونی که داری یه کار جدید انجام میدی و موقع راه رفتن کلی ذوق می کنی .   وای که وقتی راه میری دلم برات ضعف میره  یه عالمه یه عالمه یه عالمه دوستت دارم     ...
11 شهريور 1392

بازی ها و کلمات شنتیا

این روزها خیل زود و چیز های جدید رو یاد می گیری ،فقط کافیه چند بار برات تکرار کنم  یه سطل بازی داری که توش استوانه ، مکعب و یه سری شکل های دیگه داره و روش هم چند تا سوراخ به شکل های  مختلف داره تا وسایل رو از اونا بندازی توی سطل بعد از دو سه روزی که بهت کمک کردم خودت یاد گرفتی و الان استوانه و مکعب رو به راحتی میندازی توی سطل . جالب اینجاست که اول استوانه ها رو جدا می کنی و بعد میری سراغ مکعب ها و هنوز بقیه اشکال رو بهت یاد ندادم.   لی لی لی حوضک یه بازی دیگست که خیلی هم دوست داری.  دستت رو می گیرم و کف دستت رو قلقلک می کنم و انگشتات رو دونه دونه خم می کنم و برات می خونم  لی لی لی حوضک جوجو اومد آب بخوره اف...
11 شهريور 1392

یک ماه و اندی تاخیر و کلی حرف و ماجرا

سلام پسر گلی من . مامان رو ببخش که تاخیر داشت آخه این ماه شلوغی بود و من هم یه کم تنبلی کردم .  خوب حالا کم کم و دونه دونه برات می گم که توی این یک ماه غیبت چه اتفاقاتی افتاد . خدا کنه چیزی رو از قلم نندازم . روز 23 ماه مبارک رمضان با یه تصمیم کاملاً اتفاقی و بدون برنامه ریزی قبلی راه افتادیم به سمت مشهد تا شب قدر رو در کنار حرم مطهر امام رضا باشیم (البته خدا نخواست و نتونستیم برای مراسم احیا وارد حرم بشیم چون خیلی شلوغ بود و درهای ورودی به حرم رو بسته بودند) ما با ماشین عمو صابر رفتیم و تو و سلاله توی ماشین کلی آتیش سوزوندید و گاهی هم با هم دهواتون میشد . ولی بیشتر مسیر رو خواب بودید. اینجوری ... توی حرم امام رضا که بودیم...
11 شهريور 1392

اولین قدم های شنتیا

این شب ها، شب های بزرگی هستند . شب های قدر. پسر گلی من هم همراه مامان باباش شب رو بیدار می مونه و دعا می خونه . دیشب شب 21 ماه رمضان بود . تو هم با ما بیدار بودی . نشسته بودی سر جانماز من و دانما سرت رو می ذاشتی روی مهر رو وقتی بلند می شدی یه چیزهایی زیر لبت می گفتی . خوب بگذریم از عبادتت که خیلی قشنگه. فکر کنم خدا هم خیلی کیف می کنه. نشسته بودم که یک دفعه نشستی رو دو تا پات و پاشدی واستادی بدون اینکه دسست رو بگیری به جایی.  من هم کلی تشویقت کردم و دستم رو گرفتم سمتت و بهت گفتم تاتی کن بیا پیش مامان . اولش یه خورده فکر کردی و معلوم بود که داری روی پاهات تمرکز می کنی بعد هم دو تا قدم اومدی جلو و خودت رو پرت کردی توی بغلم . چند باری ا...
7 شهريور 1392
1