شنتيا كوچولو عشق مامان نفس بابا

ثبت لحظه هاي رشد گل كوچولوي من

عكس هاي 1 تا دو ماهگي

اينجا آماده شده بودي بريم رستوران اولين باريه كه مي ري رستوران بوس بوس بوس چرا رفتي اون بالا اخم كردي نانازي نگاهت رو بخورم لختي لختي بخورمت اينجا هم از حموم اومدي  اينجا داشتيم با مامان بزرگ و ماماني اينا مي رفتيم رستوران توپولي به چي مي خندي دورت بگردم ...
24 آبان 1391

عكس هاي بدو تولد تا يك ماهگي

لحظه تولد شنتيا كوچولو ماماني اينجا اتاق عمله تو تازه به اين دنيا اومدي بودي و اينجا دكتر داشت معاينت مي كرد تا از سلامتي تو مطمئن بشه عزيزم منم داشتم از روي تخت با حسرت به تو ناه مي كردم باباتم داشت ازت عكس مي گرفت ايجا توي بيمارستانه تو ديشب به دنيا اومدي و هنوز داري به اين فكر مي كني كه اينجا چه خبره و من كجام. الهي من قربون او چشمات بشم پاهاي كوچولوت و ببين چقدر نازن پسر كوچولوم اينجا خوابيده بوس بوس بوس الهي فداي خندت بشم اين اولين عكس خندته، داشتي توي خواب مي خنديدي كه من شكارش كردم بعدشم كلي ذوق كردم فكر كنم اينجا 3 يا 4  روزته توي كرير خوابيدي كه ببريمت دكتر تو رو معاينه كنه و بري آزمايش بدي ...
24 آبان 1391

خبر اومدن تو

مسئول آزمايشگاه گفت جواب مثبته ولي به نظر ضعيفه حتماً به دكتر نشون بده  همين.... مسئول آزمايشگاه گفت جواب مثبته ولي به نظر ضعيفه حتماً به دكتر نشون بده  همين.... خيلي ترسيده بودم نمي دونستم ضعيفه يعني چي؟ شنبه بود و دكتر من تا دوشنبه نمي رفت مطب، نمي تونستم تا دوشنبه طاقت بيارم براي همين با بابات تصميم گرفتيم كه به مامان فرزانه بگيم از بابا مسعود بپرسه. زنگ زدم به ماماني و موضوع رو گفتم ، ماماني هم از بابايي پرسيد، بابايي گفت فكر نكنم چيز مهمي باشه  نگران نباشيد. اين شد كه ماماني و بابايي از موضوع خبر دار شدن ولي قرار شد تا من نرفتم دكتر به كسي نگن. دوشنبه شد و من رفتم د...
5 مهر 1391

گذشت

اون موقع ها كه نبودي هيچ وقت نمي تونستم معني واقعي از خود گذشتن رو بدونم، نمي تونستم باور كنم كه يه نفر به خاطر يه نفر ديگه از خودش بگذره. به خاطر تو از خودم، جونم، زندگيم و هر چيزي كه دارم و ندارم مي گذرم عشق كوچولوي من ...
5 مهر 1391

بودن تو

پنجشنبه شب بود-١٩ آبان- كه من حس كردم تو دلم تو رو دارم براي اينكه مطمئن مي شدم بايد تا شنبه صبر مي كردم. پنجشنبه شب بود-١٩ آبان- كه من حس كردم تو دلم تو رو دارم. براي اينكه مطمئن مي شدم بايد تا شنبه صبر مي كردم. دل تو دلم نبود، صبح شنبه شد، قرار بود دانش آموزاي مدرسه رو ببريم اردو. بايد زود مي رفتم مدرسه تا كارها رو جمع و جور مي كردم ولي تو برام مهمتر بودي. بابات زود تر رفت مدرسه كه كاراي من رو انجام بده و منم ساعت ٦:٣٠رفتم آزمايشگاه  ولي خوردم به در بسته ،منتظر موندم تا ساعت ٧ كه باز شد. خون دادم و قرار شد عصر جوابش آماده بشه. با بچه ها رفتيم اردو - دشت بهشت- هيچي از اردو نفهميدم همش منتظر بودم عصر بشه و جواب آزمايش رو ...
5 مهر 1391